روی لبانت
غزل عشق نوشتم !
تا بوسه دیگر
که نصیب شود
خدا نگهدار .
خوشبین هروی
از غم تو
هر کجا و نا کجا گریه میکنم
از دشت و دریا
تا دل صحرا گریه میکنم
هر کجا که می روم
نمی یابم ترا
برای دیدنت !
به درگاه خدا گریه میکنم.
خوشبین هروی
وقتی می گریم
از چشمانم
شعر هایم می ریزد
و روی زمین
گل دود
می روید.
خوشبین هروی
وقتی تو نیستی !
شعر های من
از دلتنگی فریاد می زنند
و شاعری
در پس زمان ها
زنده به گور می رود.
خوشبین هروی
وقتی تو نیستی !
شعر های من
از دلتنگی فریاد می زنند
و شاعری
در پس زمان ها
زنده به گور می رود.
خوشبین هروی
روزی از این ویرانه
گذر خواهم کرد
دوباره ترا صدا خواهم زد
و از خدا
سراغ ترا
به گریه ها خواهم کرد.
خوشبین هروی
من شاعر،
نه !
دزد غزل های چشم تو هستم.
خوشبین هروی
گر تو بیایی
من
می ایستم
و هر دو پایم را
به پیشوازت
سر میبرم.
خوشبین هروی
عقربه ها بی درنگ
رو به جلو
و تو بی درنگ
رو بدنبال
خدایا !
این چه سرنوشتی ست که من دارم.
خوشبین هروی
ترا !
با همه
دردت دوست دارم
از اینرو
چینی نازک دل من
ترک،
ترک است.
خوشبین هروی
مرا صدا کن !
از بند درد،
بال و پرم را
رها کن.
میخواهم پرواز کنم !
روان خسته ام را
پر از رقص و ساز کنم.
مرا صدا کن !
پنجره های
رستگاری را
سویم من دلتنگ،
باز کن.
خوشبین هروی
بیم دارم !
از هژمونی نگاه تو
مبادا
حکومت شعرم را برباد کند.
خوشبین هروی
بامدا فردا،
عقربه های خسته زمان
روی عدد پنج،
پنج بار صدا خواهند زد
و من با طلوع آفتاب،
با طناب نفس هایم،
اعدام خواهم شد
و دوباره خواهم مرد.
خوشبین هروی
جنگ !
هرگز صلح نیاورد
جنگ مانع صلح شد
و سیاست ما !
مسخره مرده ها.
خوشبین هروی
بی اختیار
زاده شدم !
شاید
دو روز عمر
اما !
یک قرن گناه ببرم.
خوشبین هروی
قطار دلتنگ
که آواره
در حرکت است
منزلی ندارد
جز
توقف دایمی
در آغوش تو.
چشمانم را محکم میگیرم
مبادا !
کبوتران بی قرارم،
دوباره
به هوایت پرواز کنند.
و من تا سنگینی غروب
باز
دلتنگ بمانم.
خوشبین هروی
وقتی سکوت میکنم
چشمانم،
ترا صدا می زنند !
خوشبین هروی
نرمی قدمت !
خوابم را نوازش داد
گذشتی ...
و اما
آرامش بیداریم،
ترکی برداشت.
خوشبین هروی
آدمت میشوم،
حوای من باش !
دور از هیاهوی این روزگار
بهشتی خواهیم ساخت
و از واهمه طرد !
دیگر هرگز،
اشتباهی نخواهیم کرد.
خوشبین هروی
افسروده
و دلواپسم
مثلی کودکی که
از قهر پوزه ی تفنگ سرباز صلح ...
جان به سلامت برده باشد.
خوشبین هروی
وحشت *وارونه مغز ها
باز قفل !
بر بستر خیال و شعرم زد.
* وارونه مغز ها: تروریستانی که که نیمه روز ۲۷ حمل ۱۳۹۱ داخل شهر کابل شدند و به قتل و قساوت پرداختند.
خوشبین هروی
ریحان !
از من روی مگردان
که تو آفتاب شدی
و من
آفتاب گردان.
خوشبین هروی
طناب خیال من
کوتاه
و دیوار فاصله
بین من و تو،
امشب
خیلی بلند است.
خوشبین هروی
پنجره کوچک دل من
بسوی باغ ریحان باز است.
ریحان دختر بهار است
ریحان با ما !
همسایه در به دیوار است.
خوشبین هروی
مغز های وارونه
در صف انتظار !
و روسپیان دین
پیوسته
فتوا می دهند،
انتحار !
خوشبین هروی
فنجان دلم خالی ست
قهوه چشمانت را بریز
و قندان لبت را بده !
خوشبین هروی
جان بر صلیب تو سپردم
اما
دریغا !
که مسیحی نبودی.
خوشبین هروی
پدرم شاعر
و مادرم
از تبار روشنی ها.
من انعکاس نور و آیینه ام.
خوشبین هروی